کافه تنهایی - نمایش زنده
❤️ ♕╭─┅═ঊঈঊঈ═┅─╮تنهای تنها╰─┅═ঊঈঊঈ═┅─╯♕ ❤️
❤️ ♕╭─┅═ঊঈঊঈ═┅─╮تنهای تنها╰─┅═ঊঈঊঈ═┅─╯♕ ❤️

شعر بهروز سپیدنامه برای حضرت علی اکبر(ع)
به اسبش هي زد و زلفش ميان بادها گُل كرد
تمام دشت را سرشار از عطر قرنفُل كرد

نگاهش آهوان خسته را مدهوش خود كرده است
لبانش سنگ هاي تشنه را غرق تغزُل كرد

و بسم الله رويش – صبحگاهان بني هاشم –
بيابان هاي دنيا را پر از تحرير بلبل كرد

...پدر از دور مي بيند كه در گرد و غبار دشت
پسر کم رنگ و مبهم می شود اما تحمل كرد

زره گُر مي زند بر ارغوانش حلقه در حلقه
به سوي خيمه ها برگشت و بندش را كمي شُل كرد

پدر از دور مي بيند كه سر بر مي زند خورشيد
تمام اشتياقش را براي ديدنش پل كرد

به قدر يك خدا حافظ، سلامي كرد و جاري شد
و با پيغمبر خورشيد و باران ها توسل كرد

حسين آرام مي گريد بهار خون چكاني را
كه مثل غنچه ها آهسته در دامان او گل كرد

دیدگاه · · · 15 دقیقه قبل لینک پست
امضاء: مـــنــــو خــــــدا شـــمــــــاهـــــمه

❤️ ♕╭─┅═ঊঈঊঈ═┅─╮تنهای تنها╰─┅═ঊঈঊঈ═┅─╯♕ ❤️
❤️ ♕╭─┅═ঊঈঊঈ═┅─╮تنهای تنها╰─┅═ঊঈঊঈ═┅─╯♕ ❤️

دو قدم رفت علی و دل یک مرد شکست
دل بابای علی ساکت و پر درد شکست

گفت برگرد علی جان کمی آهسته برو
اندکی راه به پیش پدر خسته برو

پسرش رفت و کمی پشت سرش آقا رفت
لحظه ای جان حسین از سر او بالا رفت

ثانیه ثانیه با رفتن او پیر شود
آه آقای غریبم چه زمین گیر شود

علی آمد به حرم قلب پدر شد آرام
خیمه و زینب آشفته جگر شد آرام

گفت بابا جگرم سوخت، لبم بی تاب است
همه ی حاجت من خوردن قدری آب است

گفت بابا: که زبان در دهن من بگذار
تشنگی را به لب خسته ی بابا بسپار

باز برگشت به میدان پسر شاه وفا
وسط عرصه ی میدان شده طوفان بلا

ناگهان دوره نمودند علی اکبر را
تنگ کردند به او رهگذر و معبر را

یک نفر نیزه زد و یک نفر از راه رسید
با عمودی به سرش زد که دگر هیچ ندید

دست بر گردن اسب و سر اکبر پاره
اسب گمراه شد و خیمه شده بیچاره
رفت بین دل دشمن بدنش خورد زمین
کاش میدید، کسی پشت سرش کرده کمین

هرکه زد بر تن او ضربه ای و بلوا شد
قطعه قطعه شده و دور حرم غوغا شد

پدرش خواست از این دشت علی ها ببرد
آه سخت است خودش یکه و تنها ببرد

دست انداخت جگر های دهن پاک کند
زینب آمد که گریبان ز غمش چاک کند

گفت از خیمه عبایی برسانید فقط
بدن پاره ی او خیمه رسانید فقط

بر زانو آمده پسرش را صدا كند
شايد جراحت جگرش را دوا كند

گرچه جگر نداشت نگاهش كند ولي
بالين او نشسته پسر را صدا كند

السلام عليك يا علي ابن الحسين.

دیدگاه · · · 17 دقیقه قبل لینک پست
امضاء: مـــنــــو خــــــدا شـــمــــــاهـــــمه

حسن اساسی
حسن اساسی


مولوی » دیوان شمس » غزلیات


هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان‌ها

کاخر چو دردی بر زمین تا چند می‌باشی برآ

هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود

آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا

گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود

تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا

جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر

چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا

گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری

از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا

در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک

خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا

باد شمالی می‌وزد کز وی هوا صافی شود

وز بهر این صیقل سحر در می‌دمد باد صبا

باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می‌زند

گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا

جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان

نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا

ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر

تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا


[اطلاع رسان]

هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دوردست عشقی باشد در دل نه در سر و دلیلی باشد برای زندگی نه روز مره گی
- تولدتون مبآرکــ -
⇝↯↯✘ DINA ✘↯↯⇜
حسن اساسی
حسن اساسی



ای ساربان ای ساربان، من همرهت همراستم
هرسو كه ميباشی روان،من همرهت همراستم
زاد سفر دارم بخود من بار دوشت نيستم
ترسم بود از سارقان،من همرهت همراستم
در بار بندی های تو شانه دهم از جان و دل
از من ترا نبود زيان،من همرهت همراستم
بيدرد و افسرده نيم ، دارم بدل جوش و خروش
بق بق زنم چون اشتران، من همرهت همراستم
دزدان اگر گيرند عنان، من ميزنم همراه شان
دارم بخود تيغ و سنان، من همرهت همراستم
من شخص صاحب جرئتم ، بی دست و بی پا نيستم
باشم جوان پهلوان، من همرهت همراستم
با امر و با فرمان تو با كاروان خدمت كنم
نگريزم از بار گران، من همرهت همراستم
بر هر طرف گردی روان، سالاری درين كاروان
باشی چه مرد قهرمان، من همرهت همراستم
يارش ز روی دلبری ، با ناز گفت ای عشقری
امروز سير بوستان، من همرهت همراستم

صوفی عشقری

soode
soode
ما همه ادمهایی هستیم که گذشته را یدک میکشیم و سلانه سلانه به سمت اینده میدویم با کوله باری پر از خاطره، پر از احساس مرده، سنگین تر از نگاه شب. میدویم و خسته میشویم. انقدر خسته میشویم که هیچ خوابی خستگی ها یمان را به جان نمیخرد! آنقدر خسته میشویم که خودمان را هم در روزمرگی ها یمان گم میکنیم. انقدر خسته که در میان سیاه و سفیدی های زندگی خودمان را بین جدول خیابان ها جا میگذاریم!
_____

شبتون بخیر


حسن اساسی
حسن اساسی

شهید چمران
=========
گذشت

" من اينقدر احساس بي نيازي مي کنم که در زير شديدترين حملات هم از کسي تقاضاي کمک نمي کنم ، حتي فرياد بر نمي آورم حتي آه نمي کشم در دنياي فقر آنقدر پيش مي روم که به غناي مطلق برسم و اکنون اگر اين کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بيرون مي ريزم براي آنست که دوران خطر سپري شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همت و اراده پيروز شده است."

حسن اساسی
حسن اساسی

بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است. امام حسین(ع)





ناتوان ترين مردم کسی است که از دعا کردن واماند و بخيل ترين مردم کسی است که از سلام کردن واماند. امام حسین(ع)



چه دارد آن كس كه تو را ندارد؟ و چه ندارد آن كه تو را دارد؟ آن كس كه به جای تو چیز دیگری را پسندد و به آن راضی شود، مسلما زیان كرده است . امام حسین(ع)



آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد، امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد. امام حسین(ع)



بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد. امام حسین(ع

حسن اساسی
حسن اساسی




فروغ فرخزاد
=======
دعوت

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانم
چرا بيهوده مي گويي دل چون آهني دارم
نميداني نميداني كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم باده مرد افكني دارم
چرا بيهوده ميكوشي كه بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي
نميترسي نميترسي نميترسي كه بنويسند نامت را
به سنگ تيره گوري شب غمناك خاموشي
بيا دنيا نمي ارزد به اين پرهيز و اين دوري
فداي لحظه اي شادي كن اين روياي هستي را
لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر مي
چنان مستت كنم تا خود بداني قدر مستي را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و ميدانم
كه سر تا پا به سوز خواهشي بيمار ميسوزي
دروغ است اين اگر پس آن دو چشم راز گويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي

soode
soode
ما قرار بود خیلی خوشبخت تر باشیم.
قرار بود بمونیم تا تهِ آخرش.
يآدته؟!
قرار بود تو وسط پارک مثل همون فیلم های فرنگی که دیدنشون کار همیشگی مون بود خواستگاری کنی و من از ذوق نفهمم کی جلوی مردم و دهان بازشون پریدم بغلت.
قرار بود شب عروسی گازش رو بگیریم و تموم ماشین هایی که پشت سرمون بوق بوق راه انداختن رو جا بزاریم و بریم سمت دریا و کفش هامون رو با کتونی عوض کنیم، ساحل رو متر کنیم و تو شعر بخونی و من عشق کنم، من شعر بخونم و تو عشق کنی.
قرار بود سر اسم بچه ها دعوامون بشه و آخر سر تصمیم بگیریم اسم دخترمون رو تو بزاری و پسرمون رو من.
قرار بود باهم هفتادوسه سالمون بشه اما همچنان بعد پنجاه سال زندگىِ مشترك قرمه سبزىهایِ روز چهارشنبه و ديزى هاىِ روزِ جمعه به راه باشه
ميشنوى چى ميگم؟
ميگم ما كلى قرآر داشتيم!
نه...جايى رو امضا نزديم، ثبت محضرى نكرديم اما دستتو بزار رو سينه سمت چپت...يكم بالاتر ...آهآ آره همونجآ...دقيقا همونجآ ثبتِ قلبيش كرده بوديم!
يعنى تورو كه نميدونم اما براىِ من يه فرهآد كوه كن تموم اين قرار هارو اونجا حك كرده!
از اون همه قرار سهم شيرين دلم رو از فرهآد بى قرارى نكن!
فرهآدِ فرآرى...ميفهمى؟



صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

نمایش زنده

صفحه‌ای که در حال مشاهده‌ی آن هستید، آخرین ارسالها را بدون وقفه و بصورت اتوماتیک نمایش میدهد. همچنین شما میتوانید آخرین ارسالها را از فیلتر "همه" در داشبورد مشاهده نمایید.

نسخه‌ی موبایل ببینید » https://kafetanhayi.ir/m

آخرین آنلاین‌ها