fari: ‍ عاشقان<br /> سرشکسته گذشتند،<br /> شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش. و کوچه‌ها<br /> بی‌زمزمه ماند و صدای پا. <br /> سربازان<br /> شکسته گذشتند، خسته بر اسبانِ تشریح،<br /> و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری<br /> نگونسار بر نیزه‌هایشان. □ <br /> تو را چه سود فخر به فلک بَرفروختن<br /> هنگامی که هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرینَت می‌کند؟ <br /> تو را چه سود از باغ و درخت<br /> که با یاس‌ها به داس سخن گفته‌ای. <br /> آنجا که قدم برنهاده باشی<br /> گیاه از رُستن تن می‌زند<br /> چرا که تو<br /> تقوای خاک و آب را هرگز<br /> باور نداشتی. □ <br /> فغان! که سرگذشتِ ما<br /> سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود<br /> که از فتحِ قلعه‌ی روسبیان بازمی‌آمدند.<br /> باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،<br /> که مادرانِ سیاه‌پوش<br /> داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد <br /> هنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته‌اند!

‍ عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش. و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند، خسته بر اسبانِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری
نگونسار بر نیزه‌هایشان. □
تو را چه سود فخر به فلک بَرفروختن
هنگامی که هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرینَت می‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها به داس سخن گفته‌ای.
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را هرگز
باور نداشتی. □
فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعه‌ی روسبیان بازمی‌آمدند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاه‌پوش
داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد
هنوز از سجاده‌ها سر برنگرفته‌اند!

1395/10/21 - 14:33 در سخن دل توسط Mobile

پسندیده شده توسط